|
من صبورم اما . . . !!
|

دیگه ،
رنگ زرد درخت هارو دوست ندارم ،
سرمای این روزهارو دوست ندارم ،
چون ،
منو یاد زردیِ دل آدمای این روزگار میندازه ،
چون ،
منو یاد سردی و بی مهری روزگار میندازه !!
.
.
.
منتظرم ،
منتظرِ پایان این سرما . . .
به جای باور به دوست داشتن
دنبال دلیله دوست داشتن میگرده !!؟!!
![]()
هرگز چیزی رو نخواه که بخاطر عادت کردن بهش ، نیازمندش شدی !
یا عادتی که به خاطر نیاز بهش مبتلا شدی !
عادت یعنی تکرار بی اندیشه ،
تکرار یعنی رکود و رکود یعنی سقوط . . . .
" مجله موفقیت "
وقتی که قلبمو مثل یک هدیه کوچیک گذاشتم تو یه جعبه و دادم دستت ،
یادم رفت روش بنویسم :
" شکستنی ست ، با احتیاط حمل شود "

سکوتی بود در پَسه پایان ،
و آغازی دوباره ،
حال این پایانی است در امتداد آغازی بی پایان . . .
پ ن => خطاب به یه دوست قدیمی : کاش یه نشونی از خودت میذاشتی . من چندین بار به وبلاگت سر زدم ولی خبری نبود !!!

دیدی ،
چه ساده و چه به سادگی از شب و ماه و ستاره گفتیم و از هم گذشتیم !
من از خورشید و تو از ماه گفتی ، همه هر چه داشتیم رو کردیم و به عشق
باختیم روزگار را !
دیدی ،
هیچ کس از ما با ما نبود ؟!؟
پ ن : باید بگم که این پست های آخرم ، حاصل افکاریست پریشان !
افکاری ، افسار گسیخته که شاید به دنبال کسی است که عنانش را در دست بگیرد !
پ ن : این نیز بگذرد !!

آنچه گذشت . . .
گناه :
دوست داشتن و دوست داشته شدن !
تقصیر :
خواستن ، بودن ، ماندن !
آرزو :
نامشخص(شاید " متوقف شدن زمان" و شاید هم "گذشت زمان به سرعت ")
پ ن : گناهش پاک شد .
پ ن : تقصیرها بخشیده شد .
پ ن : آرزوها بر باد رفت .
پ ن : گناهکار ماندم .

دوباره بودن ها ، دوباره پیوستن !
دوباره خواستن ها ، جاری شدن تو این تن خسته ام !!!
اما . . .
حاصلی جز خستگی نداشت !!
کوه غرور شکست . . .
و باز شکستم . . .
پ ن : به خاطر اینکه بودید و نبودم شرمنده !! جبران میکنم و سر فرصت به همه سر میزنم !
پ ن : حرف ها را خواهم زد !! ناگفته ها را خواهم گفت !!
سلام !!!
بعد از امتحانات حتماً آپ میکنم و به همتون سر میزنم !!!!

نیمه شب ،
قدمزنان و آهسته به سمت ساحل رفتم ،
موجی پیش آمد ،
غم ها
دلتنگی ها
افکار پریشان
تنهایی را
همه را
به آن موج سپردم !!
لحظاتی گذشت ،
موجی پیش آمد ،
همه را پس آورد !!
آسمان بارید ،
و من
زیر باران با آن همه بازگشتم . . .

تو این دنیایِ رنگ و وارنگ ،
چقدر سخته ،
پیدا کردن همسفری که در تمامه راه باهات یه رنگ باشه !!!
(رنگه دلت باشه )

چه سخته نتونی کسی رو که یه مدتیه باهاش هم کلام شدی ،
هم دل شدی و . . .
ببینی و هر لحظه بیش از پیش مشتاق دیدار باشی !
_____________________________
پ ن : من هنوزم نمیدونم ؟؟؟

میان این همه راه
که به تو نمی رسد ،
چه سخت است
راه تو را پیدا کردن !

از پشت پنجره به بیرون نگاه میکنم !
همه چیز مثل همیشه است !
ماشین ها ، درخت ها ، آدم ها ، آسمون هم همون رنگیه !
حتی من ، حتی تو . . .
به این فکر میکنم که من ، این آدم ها ، کجا ایستادیم ؟
کجای جاده ی آرزو ها ؟
چقدر راه مونده تا به آرزوها برسیم ؟
چقدر راه مونده تا "روزگار آبی" ؟
و بعد فکر کردم :
مهم نیست که کجای این جاده ایستادیم ،
مهم اینه که به رسیدن ایمان داشته باشیم !
و این ایمان زمانی به وجود میاد که من ،
تو و همه ی مردم ، خودمونو ، مَنه واقعیمونو ،باور داشته باشیم !
ولی گاهی درنگ لازمه !!!
گاهی باید به این فکر کنیم که این باور رو ، این آرزو رو ،
به چه بهایی میخوایم بدست بیاریم !
آیا واقعاً ارزشش رو داره ؟
آیا وقتی به آرزو رسیدیم ، واقعاً "روزگارمون آبیه" ؟
خیلی به این موضوع فکر کردم و فکر میکنم ولی هنوز به جوابی نرسیدم !
شاید دلیله سردرگمی هام همین باشه !
میدونم هنوز خیلی راه مونده ،
اما
ترس از خطا رفتن ،
ترس از گمراهی ،
ترس از باورهای غلط گیجم کرده !!
ولی هنوز هم به خودم میگم که من میتونم . . .
پ ن : قرار بود پست قبلی رو حذف کنم ولی بعضی از دوستان مخالف بودند پس فعلاً منصرف شدم !!
پ ن : گفتم همه چیز مثل همیشه است ! ولی باید یاد آور بشم که خودم باور دارم که هیچ چیز امروز مثل دیروز نیست و این ما هستیم که عادت کردیم همه چیز رو یکنواخت ببینیم !! ( پس طبق عادته که میگم مثل همیشه است ! )
پ ن : فعلاً همین !!

چند وقته یه جوری شدم ،
احساس میکنم تو یه خلاء ام ،
کارامو به صورت روزمره انجام میدم ولی خیلی بی هدف ،
تازگیا خیلی کمتر آهنگ گوش میدم ،
تو شلوغی دنیا گم شدم ،
تازگیا حتی نماز خوندنم یه جوری شده ، دعا کردنم هم . . .
وقتی نماز میخونم واقعاً احساس میکنم بین آسمون و زمین معلقم !
دیگه به اون آرامشِ ناب نمیرسم . . .
رفته بودم مشهد ، واسه همه دعا کردم بجز خودم !
یادم رفت واسه خودم هم دعا کنم . . .
به قولِ رضا صادقی :
نمیدونم چِمه ، فقط میدونم حالم خوب نیست ، حالم خرابه !
انگار یه بغضِ نشکسته داره قلبمو پاره پاره میکنه ،
انگار غریب افتادم تو این دنیا ، انگار . . .
پ ن : این پست رو دوست ندارم ، دفعه ی دیگه که آپ کنم حذفش میکنم . . .

عشق بیتابی یک روح تشنه ، نیازمند ، نیمه تمام ،
مجهول و تنها و بیگانه برای یافتن خویشاوندش ، آشنایش ، همجنسش ،
نیمه ی دیگرش ، چشمه گوارایش ، وطنش و . . .
عشق راستین ترین و متعالی ترین احساس و نیاز انسان است
اما معشوق ؟؟؟
دروغین است . . .
دل هایی که عشق می آفرینند ، بزرگ و پرشکوه کم نیست ،
اما روح هایی که معشوق باشند هیچ نیست !!!
و این بسیار قابل تامل است ،
چرا عشق راست و معشوق دروغ است ؟؟
"دکتر علی شریعتی"

بعضی از افرادِ جدیدی که واردِ زندگی ما میشوند ،
نیآمده اند که برای همیشه بمانند ،
و ما با در آغوش گرفتن آنها ( محبت کردن ) ،
فقط میتوانیم رفتنشان را به تاخیر بیندازیم !!!
"قسمتی از دیالوگ یک فیلم"

اگر زندگی برای باور کردن و دوست داشتن است ،
من مدت ها باور کرده ام و دوست داشته ام !
مدت ها راست گفته ام و دروغ شنیده ام . . . !!
"نیما یوشیج"

صدای تیک تیکِ ساعت به من هر لحظه میگوید که من تنهاتر از پیشم !!

باز هم منتظر میمانم . . .
به این راه ادامه میدهم . . .
به این سکوت ،
به این فاصله ،
به این تنهایی ،
ادامه میدهم !!
آنقدر پیش میروم تا آن کوهِ غرور شکسته شود ،
تا آن زمان که به حرف آید . . . !!!

شیشه ی پنجره ی دل رو که شکسته بود ، دوباره شیشه کردم !!
اونم شیشه ی دوجداره که محکم تر باشه و دیگه نشکنه !
اما غافل از اینکه دیگه صدام به اون ور شیشه نمیرسه !؟!
باز هم باران زد
شیشه ی دل را شست
یادها ، خاطره ها را ،
همه را ،
باران شست !
باز هم باران زد
شیشه دل لرزید ،
چشمهایم باز هم گریان شد
باز هم باران زد
باز هم یادآورد که چقدر تنهایم ،
که چقدر دلتنگم ،
که چقدر غمگینم !
باز هم باران زد
تنهایی را ،
گرد و غبار را ،
همه را ،
باران شست ،
و چه پاک شد دلم از غم ها !
باز هم باران زد
باز هم یادآورد ،
که چه اندازه دلم می خواهد رو به فردا بروم ،
رو به جاری شدن و پیوستن !!
.jpg)
از یاد نمی برم ،
هرگز تورا و عشق زیبای تو را
لحظه ی قشنگ دوست داشتن و به اوج رسیدن را !
خواستنی و تمام نشدنی . . .
حالا کنار این همه خاطره ی بارانی ، تنها به تو می گویم :
دوستت دارم ، که می خواهم
بمانی
بمانم !!!
نه در لحظه ها و ثانیه ها ،
که در تمام نفس هایم ،
بی دریغ تر از همیشه !!
حضور معطر تو ،
بودن ،
درست زمانی که نیستی ،
نیستی و لحظه ها با بوی خاطره هایمان جان می گیرند ،
می مانند ،
بی مانند !!!
برای من فقط یک نگاه تو ،همین قدر که بدانم هستی کافی است !!
حالا همین جا و هر جا که باشی و نباشم ،
یک حسِ آشنا مرا با خود می برد و فریاد می زند که
هستم با تو –
کنار تو . . .
ز کوه و دشـت نسیـم بهار می آید
شمیــم زندگـی از هـــر کنـار می آید
ز فیـض ابر بهاری هــزار دانه ی دُر
به فرق سوسن و سنبل نثار می آید

یه بار یکی گفت تو هر سه نقطه ای یه دنیا حرف هست !
. . .
حرف های من که پر از این سه نقطه هاست . . .
. . .
من چقدر حرف واسه گفتن دارم . . .
.
.
.
ولی این همه حرف را به کدامین زبان باید گفت ؟
کدامین لغات قادر به بیان اند ؟
.
.
.
. . .
تو نبودن ها دلم واسه بودن ها تنگ میشه !
تو نداشتن ها دلم واسه داشتن ها تنگ میشه !
.
.
.
تو تنهایی هام دلم واسه خودمم تنگ میشه !!!!

چی میشه که یه دفعه همه ی رویاهای قشنگه
شبانه تبدیل به کابوس میشن ؟

و باز هم شیشه ی پنجره ی دل شکست !
و من خسته از وزش بادهای طوفانی !
و باز هم سکوتی سنگین !
و باز هم آسمانی بی ستاره !
و بازهم منو تنهایی های من !
.
.
.
حالا من موندم و این سرمازدگی ، در آغاز بهار . . .

کاش اندازه این احساس را می فهمیدی !
کاش همیشه بودن ها را می فهمیدی !
کاش وسعت تنهایی ام را می فهمیدی !
کاش مرا می فهمیدی . . .
!
؟
!